.جهان قرآن مصور است .و آیه ها در آن به جای آنکه بنشینند ایستاده اند. درخت یک مفهوم است . جنگل و خاک و ابر . خورشید و ماه و گیاه .با چشم های عاشق بیا. تا جهان را تلاوت کنیم به سوي او ... - آرزوي وصــــــال

+ به سوي او ...

چهارشنبه 19 تير 1387 ساعت 2:49 عصر

 


هسته اي در ميان و پيرامونش سياره هايي پروانه وار در گردش


دنيايي از حرکت ، تکاپو و تلاش


در حال شدن ، در جستجو


منظومه اي بزرگ ، نامش کهکشان


با انبوهي از منظومه ها


هر منظومه ، هسته اي در ميان و پيرامونش سياره هايي


پروانه وار در گردش


دنيايي از حرکت ، تکاپو و تلاش


در حال شدن ، در جستجو


منظومه ي شمسي ، عضوي از کهکشان راه شيري


اگر نوري از آخرين کهکشان شناخته شده هم اکنون به وسي زمين حرکت کند ، حدود ده ميليارد سال مي گذرد تا به ما برسد


آن روز کجاييم ؟


کهکشان در حرکت


منظومه ها در جستجو


ستاره ها در پويش


سياره ها در تکاپو


و جهان در حال شدن


و زمين ، در گوشه اي از کهکشان ، با سنگ ها ، خاک ها ، گياهان ، حيوان ها و انسان ، در تلاش


در حال رفتن ،


به هر چه مي نگري ، روز بعد ، نه ، لحظه اي بعد به گونه ي ديگر است ، حالي ديگر يافته است ،


هر چيزي براي رفتن آمده ، از ماندن مي هراسد ،


در ماندن نابودي مي بيند و در ايستايي ، مرگ !


چون مي رود هست ، هست براي اينکه برود ،


به کجا ؟


همه چيز رودي شتابان ، نه مردابي ساکن . سکوت ، قرار و آرام معنا ندارد .


اگر خوب گوش دهي ، ترنم جاري جهان را مي شنوي ؛


اگر خوب چشم باز کني قدم هاي شتابان رفتن را مي بيني و اگر حسي قوي داشته باشي ، نسيم اين جريان همواره را احساس مي کني که :


جهان يک شکفتن است .


آن قطره ي آب که بر صخره مي چکد ،


اين دانه که از زمين سر مي زند ،


اين ماهي که در دل دريا مي رقصد ،


آن آفتاب که بر عالم مي تابد ،


آن پرنده که در آسمان پرواز مي کند ،


همه سرود رفتن سر داده اند ، مي گويند مي رويم تا بمانيم .


حتي آن گلي که در خزان پژمرده مي شود ،


آن دانه اي که در خاک مي رويد ،


در رستخيزي جديد و تحولي ديگر ، مي شکفند ، جان مي گيرند


طلوع مي کنند و از خاک بر مي آيند .


جهان - از ذره هاي اتم تا کهکشان هاي بزرگ - مي روند ،


به سوي او ، او که آنها را به سوي خود مي خواند ،


او که باقي و جاودانه است .


او جهان را براي بقا و جاودانگي آفريد ، براي حيات !


براي زيبايي !


براي خود که عين حيات و زيبايي است !


آن روز که خدا اولين خشت بناي عالم را نهاد ،


گل آن را با محبت خود آميخت


و چنين شد که تمام ذرات هستي رو به سوي مي رود .


و آن روز که گل آدم را سرشت ،


به او ميل به جاودانگي بخشيد ، و خود جاودانه ترين بود ،


به او ميل به زيبايي داد ، و خود زيبايي مطلق بود ،


و آن روز که آدم به زمين هبوط کرد ،


بني آدم در هجر آن زيبايي وخير وکمال ، بي قرار شد ،


و از آن هنگام ، درميان بني آدم ، آنان که حقيقت هجران را يافتند ؛ مشتاقانه ، بر در هستي مي کوبند ، به اميد لقاي او و رسيدن به آستان او .


" گفت پيغمبر رکوع است وسجود / بر در حق کوفتن حلقه ي وجود"


و اين چنين ، زندگي شدني به سوي او گرديد


و رفتني تا بي نهايت ، تا مطلق ؛


و اين گونه بود که حيات ، زيبايي و نشاط يافت و خوف و حزن واندوه و نگراني رخت بربست .


دوست من !


جهان آهنگ او را دارد .


تصميم تو چيست ؟


قدم در راه گذاشته اي ؟


به قلمه: سيد محمد

بفرما تو [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 4:41 ع] آرزو ...
[12/5/1387- 1:29 ص] يک به جا مانده (1)
[14/3/1387- 3:38 ع] باغبان ... !
[آرشيو شده ها]


یا علی