سفارش تبلیغ
صبا

شما را به پنج چیز سفارش مى‏کنم که اگر براى دسترسى بدان رنج سفر را بر خود هموار کنید ، در خور است : هیچ یک از شما جز به پروردگار خود امید نبندد ، و جز از گناه خود نترسد ، و چون کسى را چیزى پرسند که نداند شرم نکند که گوید ندانم ، و هیچ کس شرم نکند از آنکه چیزى را که نمى‏داند بیاموزد ، و بر شما باد به شکیبایى که شکیبایى ایمان را چون سر است تن را ، و سودى نیست تنى را که آن را سر نبود ، و نه در ایمانى که با شکیبایى همبر نبود . [نهج البلاغه]

معجزه ی گلوی خونین ..../

ارسال‌کننده : سید محمد در : 86/12/26 12:31 صبح

 

دلم می خواست دوباره نخل های بی سر رو ببینم ... /

دلم می خواست دوباره عطر حریم یاس به مشامم بخوره ... /

دلم می خواست تو آسمونش پر بزنم و تا می تونم بالا و بالا برم ... /

دلم می خواست از پشت سیم خار ها نیم نگاهی هم به نیم تنه ی خمپاره ها کنم ... /

دلم می خواست اینقدر صورتم رو به خاک های پر از بوی لاله بما لم که با اشک هام مجسمه ی محبت رو بسازم ...  /

دلم می خواست ... /

و و و .../

 

دل من اگر حال و هوای سفر کرببلا دارد چه کنم  *

عاشق عشق حسین است و ز خود بیزار است چه کنم *

 

 .........................

 

خیلی گرم بود . هم هوا و هم صحنه ی کارزار عراقی ها بعد از اینکه تونسته بودن مقاومت بچه ها رو تو محور سمت راست ما بشکنن .

جونی تازه گرفه بودن وبه نفوذ کردن توی خط امیدوار بودن ......./

اما بچه ها انصافا ترسی نداشتن و مردونه می جنگیدن ..../

آسمون و زمین پر بود از صدای تیر و تیر بار و توپ و تر کش . هر از گاهی فریاد الله اکبر بچه ها خبر از انفجار تانکی می داد که توی نخلستان در حال پیشروی بود .

همه دوست داشتن این صدا بیشتر شنیده بشه . اما هر چند لحظه یه بار فریاد بچه ها به گوش می رسید که

امدادگر ، امداد گر ، وخبر از به خون نشستن عزیزی می داد . و هاله ای از غم به صورت بچه ها می نشست .

تقریبا ً آفتاب وسط آسمون بود. دشمن هر چه داشت رو کرد و از هوا و زمین خط ما رو که توسط تانک هاشون ضعیف شده بود تحت فشار قرار می داد .

به گونه ای که کسی جرئت نمی کرد سر راست کنه و تیر اندازی کنه ..../

خط کپ کرده بود و دشمن با کوهی از آهن به سمت ما حرکت می کرد . به راحتی صدای شنی های تانک رو می شنیدم . نفس ها تو سینه حبس شده بود . یکی می بایست به این وضع خاتمه می داد .

همه نفس های در سینه و ضربان قلب ها در انتظار جرقه ای بود تا به فریاد بلندی تبدیل بشه که ناگهان فریاد الله اکبر یک بسیجی سکوت در هیاهو را شکست و همه ی نگاه ها رو به سمت خودش جلب کرد .

 صدا صدای شهید جواد کبیری بود . بچه ی رهنان اصفهان ...../

حدود چهل سال با اندامی متوازن . تمام قد روی خاکریز ایستاده بود. چون پرچمی در وزش باد تنها گیسوانش به حرکت در می آمد اما پاهایش محکم و استوار بر جا مانده بود .

اولین آرپیجی رو شلیک کرد . دومی و سومی هم همین طور . عراقی ها باور شون نمی شد و حالا اونا بودن که برا ی لحظه ای کپ کرده بودن . تانک های عراقی به آتش کشیده می شدن ....../

 نمی دونم چندمین گلوله بود که گیجی ازسر عراقی ها رفت و این بار فریاد الله اکبرش نیمه تمام ماند .

تیر یه عراقی نامرد دهانش رو هدف قرار داده بود و خون راه  بر فریاد الله اکبر جواد بسته بود .   

 فریاد الله اکبر بچه ها بلند شد . جواد کبیری خاموش شد ولی زنده شد . او به خاک افتاد تا بچه ها رو از خاک بلند کنه . پشت خاکریز صدای الله اکبر و شلیک گلوله ها در هم آمیخته شد ....../

الله اکبر الله اکبر ، الله اکبر معجزه کرد .

آن روز فهمیدم که الله اکبر معجزه می کند اما نه از هر گلویی از گلوی خونین .

 

 

التماس دعا ...

 




کلمات کلیدی :

جنبش  وبلاگی حمایت از طلبه سیرجانی