.جهان قرآن مصور است .و آیه ها در آن به جای آنکه بنشینند ایستاده اند. درخت یک مفهوم است . جنگل و خاک و ابر . خورشید و ماه و گیاه .با چشم های عاشق بیا. تا جهان را تلاوت کنیم سفر به کربلا ! - آرزوي وصــــــال

+ سفر به کربلا ...

جمعه 3 اسفند 1386 ساعت 4:24 عصر

به نام حق...


 چند سال پيش فکر مي کردم که اگه به اين سفر برم زياد فرقي به حالم نداره .


مثل همه ي سفرهاي قبليم ميشه .


ولي وقتي رفتم و تو اون شرايط قرار گرفتم تازه فهميدم که چه خبره .


 براي همين هر گاه به شلمچه ، شوش ، خرمشهر ، اروند و تمام مناطقي که ازاونجا بويي ازشهدا به مشامم


 مي خوره ، ميرم ، ديگه نمي تونم دل بکنم و سعي مي کنم سال ديگه هم برم .


 براي اونايي مي خوام اين رو بگم که تا حالا نرفتن يا اگه رفتن خيلي دير به دير بوده که الان يادشون رفته چه خاطراتي داشتن .


 من يه تصور قشنگ از اونجا تو ذهنم دارم .


 يه باغ بزرگ که يه جوي آب زلال از اونجا رد مي شه .


درختاي کوچيک و بزرگي که هيچ وقت پاييز ندارن .


همش بهار و بهار و بهار.


ريشه هاي اين درخت ها توي خاک به هم پيچ خوردن .


و شاخ و برگشون از اون بالا بالا ها  به هم گره خورده .


و نسيمي سرد که وقتي به شاخ و برگ اونا مي خوره مثل اينکه ديگه اصلا اونا از هم جدا نيستن و همه با هم


به اين طرف و آن طرف خم و راست ميشن .


 


 ديگه تصميم خودم رو گرفته بودم . مي خواستم با مدرسه راهي بشم .


خلاصه با هر بدبختي که بود صبح يکي از روز هاي قشنگه اسفند حرکت کرديم .


زياد منتظرتون نمي زارم . و بالاخره رسيديم ...........


 برادراي بسيجي چقدر قشنگ کار کرده بودن . شلمچه رو گلباران کرده بودند .


يه مسير تنگ وباريک که وقتي توش راه مي رفتي دو نفر بيشتر جا نمي گرفت ....


از اون دور دورا لکه هاي سرخي ديده مي شد که وقتي نزديکشون مي شديم مي فهميديم


 که گل هاي شقايق هستن .


از اطراف با کيسه هاي خاک اسير شده بوديم . کسي هم اجازه نداشت از اونا خارج بشه و پا رو گلاي شقايق بزاره .


 صداي زيارت عاشورا کمي نزديکتر به گوش مي خورد . آره ... چند تا از اون عاشقاي واقعي ميون گلاي شقايق رفته بودن و داشتن گريه


 مي کردند .


 ولي چيز جالب تر و قشنگ تري که ديدم مداحي حسيني بود .


چنان به سر و سينه مي زدند که حس کردم مثل همون بچه هايي هستن که قبل از رفتن به عمليات پيشوني


بند مي زنن و يا حسين ميگن .


 توي جمعشون رفتم و شروع به سينه زدن کردم . جداً اون حال و هوا رو پيدا کردم . ديگه دوست نداشتم


اونجا رو ترک کنم و با گروه مدرسمون راه بيفتم .


يکي گريه مي کرد ، يکي فرياد يا حسين مي زد و ....


خيلي فضاي عجيبي بود .


 جلوتر که رفتم از نزديک اون خمپاره ها رو ديدم .


دلم گرفت.......


 ولي تنها چيزي که اونجا اشک منو درآورد قبر شهداي گمنام بود .


چه مرداني بودند که پلاک هاي خودشون در مي آوردند و روي مين مي رفتند .


 اونا بودند که معني کربلا و عشق رو به خوبي در ک مي کردند و مي کنند . چون هنوز زنده اند .


 شايد براي ما گمنام باشند ولي مطمئن باشيد که براي خداشون گمنام نيستند .


 هنوز از اون حال و هوا سير نشده بودم که گروه براي رفتن آماده شد .


خيلي زود بود .......


 از پشت شيشه ي اتوبوس در حالي که اشک هام از صورتم سرازير مي شد ، با اونجا وداع کردم و رفتم .


 حالا فهميدين که چرا دوست دارم هر سال برم  ؟؟؟ !!!


يا حق ... 


به قلمه: سيد محمد

بفرما تو [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 4:41 ع] آرزو ...
[12/5/1387- 1:29 ص] يک به جا مانده (1)
[14/3/1387- 3:38 ع] باغبان ... !
[آرشيو شده ها]


یا علی