و در ميان لاله هاي سر به آسمان کشيده ، لاله اي دگر روييد ...
نه يک لاله ، بلکه لاله اي دگر ...
بارها شده بود که پا در ميان ميدان شهدا گذاشته بود ... همان ميداني که با يه ياحسين (ع) خونين رنگ ميشد .... همون ميداني که فقط بچه هاي عمليات توش چرخيدن ...
ولي اين بار با بقيه فرق مي کرد .... آرام آرام و گام به گام بر روي خاک هايش قدم بر مي داشت و سمت ميدان مي رفت ...
دوربين اگر چه عروج را نمايان نکرد ولي همه چيز نمايان شد ...


و ديگري همچو مردي خستگي ناپذير در همه ي صحنه ها حضور داشت ... آنقدر توانا بود که دست منافقان را از کشور کوتاه کند ... و آنقدر لايق بود که سو به آسمان کند ...
در نمازهايش نگاهش به آسمان بود و دستهايش روبه فلک ... در نبردهايش شکست معنا نداشت ... و به قول همسرش با خدا ، بي ريا ، عاشق خدا و آرزوي شهادت در چشمانش موج مي زد ... تا خدا او را به تنها آرزويش رسانيد ...

شهيد آويني ، همان سيد شهيدان اهل قلم و شهيد صياد شيرازي ...
به قلمه: سيد محمد
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ