سيزده روز به سرعت گذشت . تو اين سيزده روز هم اتفاقات قشنگي افتاده و هم خيلي بد .
خيلي ها تو اين سيزده روز بدترين روزهاي عمرشون بوده و خيلي ها هم شيرين ترين . خيلي ها هم بي تفاوت بودن و خيلي ها هم بخاطر بعضي هاي ديگه مجبور شدن که اون لحظه هاي شيرين با خانواده بودن رو يه جوري فراموش کنن و تو اون شغلشون به مردم خدمت کنن . البته شايد اونا اينجا عيد نداشتن ... بهتره نگم نداشتن .... شايد مثل همه نداشتنش ولي ...ولي اينو مطمئنم که خدا اينقد بزرگه که فکر اونا هم کرده ... چون خداوند بنده هاش رو اصلا تنها نمي ذاره ... /
بعضي موقع که دلم مي گيره و احساس مي کنم که تو خونه حوصلم سر رفته، هي به بابام پيله مي کنم که بلند شيد بريم يه جايي ولي وقتي فکرم ميره سراغ اونايي که به هر دليلي نمي تونن با خونواده يه هوايي تازه کنن و دور هم بشينن ، ديگه منم با بابام موافق ميشم و تحمل مي کنم ...
چي ؟ بابا از همون بهونه هاي هميشگي .
چه مي دونم ... خطرناکه ... جاده ها شلوغه ...بابا حوصله ندارم ...
بالاخره نمي شد که سيزده رو جايي نريم ...
خلاصه ما هم مثل هر ايروني بار و بنديل رو جمع کرديم و زديم بيرون ...
بدون اينکه با کسي هماهنگي کنيم يا به اقواممون خبر بديم ...
فقط براي اينکه با خونواده کنار هم باشيم و از اون حرفاي قشنگ قشنگ بزنيم ...
تو پرانتز اينو بگم که ( من روزهاي قشنگ با خونواده بودن رو با هيچ چي عوض نمي کنم )
با هم هستيم هميشه ... اين چيزي بود که توي بلاگ يکي از دوستان پارسي بلاگي خوندم... اگه خونده باشين ، دقيقاً مجلس ما همين طور بود ...
خلاصه توي ماشين من بحثم شد با بابا و مامان ...
تو ماشين بوديم که با پيشنهاد من همه چي شروع شد . داستان رو ميگم ...
من گفتم بابا بهتر نيست تو اين روز قشنگ و بهاري خبري هم از قوم و خويشا کنيم ..
اتفاقا پدرم از اونايي که رو قوم و خويش خيلي مي جوشه و از اون دور هم بودناي خودموني خيلي خوشش مياد .
ديگه اين جوري شد که با من موافقت کرد و يه تماس باهاشون گرفت ...
حالا يه جاي ديگه گير کرديم ...
مي دونين که روز سيزده خيلي شلوغه ... واقعا سخته يه جاي خوب پيدا کرد ...
به قول يکي از بچه ها روز سيزده ، علاوه بر اينکه روز جمهوري اسلاميه ، روز پيدا کردن جا براي سيزده هم هست .
باور کنيد اون روز شلوغي رو به چشم خودم ديدم . اون موقع بود که باور کردم آره بابا بچه ها راست ميگفتن ...
خلاصه با هماهنگيهايي که کرديم توي يه باغ رفتيم و از طبيعت استفاده کرديم و به قول بچه ها حالشو برديم ...
حالا تازه اولشه ... /
هزار تا داستان ما داشتيم توي اين سيزده . جاتون خيلي خالي . ما که جاتون رو سبز نگه داشتيم ... سبز سبز ... مثل علفاي سبز زير پامون ...

حالا واقعاً چرا بعضي ها فکر مي کنن اين سيزده روز بايد برن يه سفر دور و دراز و تو اون جاده ها رد بشن که هزار تا خطر ممکنه به استقبالشون بياد ...
تازه اينو بگم که قرار بود ما ، يعني حدود 5 خونواده با هم بريم 300 کيلومتر اون ور تر .
که بازم با حرفاي من همه چي تغيير کرد ... من ؟
من گفتم بابا اين چه کاريه که بخواين يه سفر دور و دراز برين . تازه معلومم نيست جايي رو پيدا کنين . بعد هم به قول بابام جاده ها خيلي شلوغه . تا بخوايم برسيم فکر کنم دو سه باک بنزين رفته . و مهمتر از همه سلامتي مون ...
من فکر مي کنم فقط سلامتيه که تو اين روزا مهمه ... چون اگه نداشته باشيش 13روز رو از دست دادي ...
و اين جوري شد که اين جوري شد ...
براي همه ي مردم عزيز کشورمون آرزوي سلامتي مي کنم ...
مجدداً عيد همگي رو تبريک ميگم ...
به قلمه: سيد محمد
بفرما تو [ نظر]