.جهان قرآن مصور است .و آیه ها در آن به جای آنکه بنشینند ایستاده اند. درخت یک مفهوم است . جنگل و خاک و ابر . خورشید و ماه و گیاه .با چشم های عاشق بیا. تا جهان را تلاوت کنیم معجزه ي گلوي خونين - آرزوي وصــــــال

+ معجزه ي گلوي خونين ..../

يکشنبه 26 اسفند 1386 ساعت 12:31 صبح

 


دلم مي خواست دوباره نخل هاي بي سر رو ببينم ... /


دلم مي خواست دوباره عطر حريم ياس به مشامم بخوره ... /


دلم مي خواست تو آسمونش پر بزنم و تا مي تونم بالا و بالا برم ... /


دلم مي خواست از پشت سيم خار ها نيم نگاهي هم به نيم تنه ي خمپاره ها کنم ... /


دلم مي خواست اينقدر صورتم رو به خاک هاي پر از بوي لاله بما لم که با اشک هام مجسمه ي محبت رو بسازم ...  /


دلم مي خواست ... /


و و و .../


 


دل من اگر حال و هواي سفر کرببلا دارد چه کنم  *


عاشق عشق حسين است و ز خود بيزار است چه کنم *


 


 .........................


 


خيلي گرم بود . هم هوا و هم صحنه ي کارزار عراقي ها بعد از اينکه تونسته بودن مقاومت بچه ها رو تو محور سمت راست ما بشکنن .


جوني تازه گرفه بودن وبه نفوذ کردن توي خط اميدوار بودن ......./


اما بچه ها انصافا ترسي نداشتن و مردونه مي جنگيدن ..../


آسمون و زمين پر بود از صداي تير و تير بار و توپ و تر کش . هر از گاهي فرياد الله اکبر بچه ها خبر از انفجار تانکي مي داد که توي نخلستان در حال پيشروي بود .


همه دوست داشتن اين صدا بيشتر شنيده بشه . اما هر چند لحظه يه بار فرياد بچه ها به گوش مي رسيد که


امدادگر ، امداد گر ، وخبر از به خون نشستن عزيزي مي داد . و هاله اي از غم به صورت بچه ها مي نشست .


تقريبا ً آفتاب وسط آسمون بود. دشمن هر چه داشت رو کرد و از هوا و زمين خط ما رو که توسط تانک هاشون ضعيف شده بود تحت فشار قرار مي داد .


به گونه اي که کسي جرئت نمي کرد سر راست کنه و تير اندازي کنه ..../


خط کپ کرده بود و دشمن با کوهي از آهن به سمت ما حرکت مي کرد . به راحتي صداي شني هاي تانک رو مي شنيدم . نفس ها تو سينه حبس شده بود . يکي مي بايست به اين وضع خاتمه مي داد .


همه نفس هاي در سينه و ضربان قلب ها در انتظار جرقه اي بود تا به فرياد بلندي تبديل بشه که ناگهان فرياد الله اکبر يک بسيجي سکوت در هياهو را شکست و همه ي نگاه ها رو به سمت خودش جلب کرد .


 صدا صداي شهيد جواد کبيري بود . بچه ي رهنان اصفهان ...../


حدود چهل سال با اندامي متوازن . تمام قد روي خاکريز ايستاده بود. چون پرچمي در وزش باد تنها گيسوانش به حرکت در مي آمد اما پاهايش محکم و استوار بر جا مانده بود .


اولين آرپيجي رو شليک کرد . دومي و سومي هم همين طور . عراقي ها باور شون نمي شد و حالا اونا بودن که برا ي لحظه اي کپ کرده بودن . تانک هاي عراقي به آتش کشيده مي شدن ....../


 نمي دونم چندمين گلوله بود که گيجي ازسر عراقي ها رفت و اين بار فرياد الله اکبرش نيمه تمام ماند .


تير يه عراقي نامرد دهانش رو هدف قرار داده بود و خون راه  بر فرياد الله اکبر جواد بسته بود .   


 فرياد الله اکبر بچه ها بلند شد . جواد کبيري خاموش شد ولي زنده شد . او به خاک افتاد تا بچه ها رو از خاک بلند کنه . پشت خاکريز صداي الله اکبر و شليک گلوله ها در هم آميخته شد ....../


الله اکبر الله اکبر ، الله اکبر معجزه کرد .


آن روز فهميدم که الله اکبر معجزه مي کند اما نه از هر گلويي از گلوي خونين .


 


 


التماس دعا ...


 


به قلمه: سيد محمد

بفرما تو [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 4:41 ع] آرزو ...
[12/5/1387- 1:29 ص] يک به جا مانده (1)
[14/3/1387- 3:38 ع] باغبان ... !
[آرشيو شده ها]


یا علی