.جهان قرآن مصور است .و آیه ها در آن به جای آنکه بنشینند ایستاده اند. درخت یک مفهوم است . جنگل و خاک و ابر . خورشید و ماه و گیاه .با چشم های عاشق بیا. تا جهان را تلاوت کنیم عشق و خار - آرزوي وصــــــال

+ عشق و خار ...

پنجشنبه 16 اسفند 1386 ساعت 1:14 صبح

سلام ...


اين چند روزا خيلي دلم گرفته . هم اينکه چند تا اتفاق برام افتاده و هم اينکه ممکنه نتونم به اون کربلايي که براتون توصيف کردم-


البته به قول يکي از دوستان قابل توصيف نيست - برم .


 نمي دونم . شايد خدا خواست و ما هم از بوي شهدا به مشاممون رسيد ...


انشاءالله


 خوب حالا که دلم گرفته ، مي خوام حداقل از اون خاطرات يه يادي کنم تا شايد اين دل هوايي آروم بگير و بي قرار نباشه ...


نمي دونم شايد قرار نيست اين ها رو بگم اما يه چيزي تو گلوم قلمبه شده . مثل اينکه همين ديشب بود. نشسته بودم تو سنگر ديدمش جلو سنگر داشت لباسشو مي تکوند . سلام کرد و اومد پايين سنگر نشست .


گفتم : سيد چايي تازه دم کردم بيارم ؟


گفت : نه پدر جزء قرآن سهميه ي امروز رو هنوز نخوندم . داره نيمه شب ميشه .


هيچ کس حتي يکبار هم نتونست کاري کنه تا سر دلش رو که مهر کرده بود فاش کنه ،‏ با هيچ کس رابطه ي صميمي باز نمي کرد .


در عين حال همه ي بچه ها از پير و جوون دوسش داشتن . حتي من پير مرد هم مهرش به دلم نشسته بود .  خودم رو سرگرم جمع و جور کردن سنگر کردم  اما زير چشمي بهش نگاه مي کردم . همونطور که رو به قبله قرآن مي خوند آروم آروم اشک مي ريخت . خيلي زود و ساده


حال خوشي بهش دست مي داد .


تو هر کاري که انجام ميشد يه دستي داشت و پيش قدم بود . کسي چيز خاصي ازش نمي دونست فقط مي دونستند که


گفته بود از اهالي فارس است .


يه شب بلند شدم بعضي بچه ها رو که از قبل گفته بودند برا نماز شب بيدار کنم . اول خودم رفتم براي وضو .


تو نيمه هاي شب صداي زمزمه هاي آرومي رو شنيدم .


دنبال صدا رفتم تا سنگر طاهايي ها .


اين سنگر دو پسر عمو بود که طاهايي نام داشتند . بيچاره ها هفته ي گذشته با يه خمپاره پر کشيدن .


آهسته جلو رفتم ديدم سيد هست .


داشت زيارت عاشورا مي خوند . عجب علاقه اي داشت !


روز ها هم با خودش زمزمه مي کرد .


شنيدم مي گفت : آقا نمي تونم بفهمم به پاي سه ساله ات خار رفته و من سالمم .


همين جور با گريه زمزمه مي کرد زيارت رو .


گريه ام گرفت ، آهسته برگشتم و بچه ها رو براي نماز بيدار کردم .....


دو شب پيش عمليات بود . درست دو روز بود که سيد نيومده بود. نه براي چاي خوردن ديده بودمش نه براي قرآن خوندن هر روزش .


جلال از بچه هاي تخريب داشت کنار مخزن آب دست و صورتش رو مي شست . رفتم جلو و سلام کردم .


جواب داد . گفتم :‏ آقا جلال خسته نباشيد . نمي دوني اين بچه ي ما کجا رفته يه دو روزي نيستش ؟ دلم يه جوري براش تنگ شده .


گفت : کي ؟ گفتم :‏ سيد محمد رو مي گم .


يه باره صاف تو چشمام نگاه کرد و هيچي نگفت . صورتش رو با چند قطره اشک قشنگ کرد.


گفتم : چي شد ؟ به کجا نگاه مي کني ؟ تو چشماش حلقه ي اشک درخشش گرفت .دلم لرزيد .


گفت : تو مگه نمي دوني ؟   گفتم :‏ چي رو ؟


گفت :‏ سيد محمد پريد . گفتم :‏ چي ؟ کي ؟


گفت : تو عمليات چند شب پيش !  پاهام شل شد ، همونجا رو يه سنگ نشستم . گفتم بي انصافا چرا به من خبر نداديد ؟


حد اقل بيام جنازش رو ببينم . يعني اينقد هم اهميت نداشتم ! جلال نشست کنارم وگفت : اين طور حرف نزن . فکر کنم حاجي سليماني گفت بهت خبر ندن . حقيقتش منم حواسم نبود از دهانم پريد .


در ضمن از سيد محمد چيزي نمونده بود که تو ببيني . گفتم چطور شهيد شد ؟ گفت : پدر تو بايد عادت کرده باشي . اينجا روزانه که هيچ ، ساعتي از اينا زياد مي بيني .


گفتم : بد جوري بهش عادت کرده بودم . اين دو روز هم فکر مي کردم رفته بهداري براي کمک به مجروح ها .


گفت‏ : داوطلب پريد رو سيم هاي خاردار و مين !


 


                             


ميون خار سيم ها چيزي ازش باقي نموندده بود .


جلال گفت : بلند شو بريم سنگر . اون که به آرزوش رسيد .


گفتم :‏ راحتم ، ممنون .


ياد زمزمه هاي اون شب سيد محمد افتادم که مي گفت ( آقا من نمي تونم بفهمم به پاي سه ساله ات خار رفته و من سالمم )


آخر دينش رو ادا کرد ...


خيلي التماس دعا ...


 


به قلمه: سيد محمد

بفرما تو [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 4:41 ع] آرزو ...
[12/5/1387- 1:29 ص] يک به جا مانده (1)
[14/3/1387- 3:38 ع] باغبان ... !
[آرشيو شده ها]


یا علی