.جهان قرآن مصور است .و آیه ها در آن به جای آنکه بنشینند ایستاده اند. درخت یک مفهوم است . جنگل و خاک و ابر . خورشید و ماه و گیاه .با چشم های عاشق بیا. تا جهان را تلاوت کنیم خاطره اي خواندني از جاده خاکي - آرزوي وصــــــال

 


جاده ي خاکي خندق به طول تقريبي 10 کيلومتر ، توسط عراقي ها در دل هور العظيم ايجاد شده بود .


 اين جاده در عمليات  بدر به تصرف رزمندگان اسلام درآمد .... وضعيت کليدي جاده و اهميت آن موجب گرديده بود که جاده با وجود گذشتن يک ماه از عمليات ، همچنان با آتش توپخانه و ادوات ديگر، سراسر آن را هدف قرار دهد .


به اميد آنکه مقاومت بچه ها را در هرم بشکند . اين جا داراي 4 " پد " بود که به ترتيب پد اول از همه بزرگتر و خط مقدم نيروهاي خودي ، پد چهارم ناميده ميشد .


محدوده ي اين پد در طول شبانه روز هدف آتش خمپاره ها قرار داشت به طوري که خاک آنجا مدام سياه بود .


روزانه چندين بار براي سرکشي به نيروهاي خودي به آنجا سر ميزديم . عبور و مرور در روز و با خودرو براي ما خطرات زيادي داشت . چون سرتاسر مسير در تيررس قرار داشت .


در پد سوم ، دشمن ثبت تير داشت و با گلوله ي توپ به طور مداوم و در فاصله ي زماني 3 دقيقه ، آن را زير آتش قرار مي داد .


به همين دليل ، سنگرهاي آن خالي شده بود . بچه ها آن را پد ارواح مي ناميدند . در مدتي که تو اين مسير پر خطر رفت و آمد داشتيم تجربه پيدا کرده بوديم که وقتي گلوله هاي توپ دشمن به زمين خورده و منفجر مي شود ، بايد ظرف مدت فوق الذکر از پد سوم عبور کنيم ، در غير اين صورت بين رگبار آتش و خمپاره گرفتار مي شديم . کنار تپه ي ديده باني توقف کرده بوديم .


فاصله ي اين تپه تا پد سوم 200 متر بود . وقتي گلوله هاي دشمن به زمين خحورد موتور را روشن کرديم تا به عقب برگرديم .


علي در حاليکه قبضه ي دوشيکا را به دست گرفته بود سوار شد .


 با اين حساب و کتاب خودمان بايد در اين وقت کم ، خيلي سريع محوطه پد سوم را پشت سر مي گذاشتيم .


گاز موتور را تا ته گرفتم .


 همين طور که با سرعت در حال حرکت بوديم ، موتور يهويي با صدايي عجيبي ايستاد و هر دو نفر به روي زمين افتاديم . قبضه ي دوشيکا به شدت تو سرم خورد .


 يه نگاه به موتور انداختم ؛ زنجيرش پاره شده بود ؛ علي غر غر کنان گفت اينم از محاسبات جنابعالي .


موتور را به زور بلند کردم و گفتم زود باش . بايد از اين جهنم بريم بيرون . وضعيت بدي بود .


 چون موتور دور قاب پيچيده بود و موتور به زور حرکت مي کرد . تو همين حال خمپاره ها اطرافمون زمين خوردند . بالاخره موتور را ول کرديم و خودمون رو به خدا سپرديم .


گلوله ها يکي پس از ديگري به زمين مي خورد و ترکش ها مثل صداي موتور گازي ، مثل اجل معلق دور سرمان فرفر مي کرد . سر و صداها که تموم شد علي گفت : بدو بدو زود بيا .... پوست سرم کنده شده ؛ انگار مغزسرم دراومده ...


دو دستي زدم تو سرم و گفتم : اين يکي هم رفت .


سراسيمه از جا بلند شدم تا به طرفش برم ، يه دفعه صداي خندش بالا گرفت .


 فکر کردم موجي شده و کارش تمومه .... بالاي سرش رفتم . دستم رو روي سرش کشيدم .


 چند تا تکه ماهي مورده بخاطر موج انفجار گلوله ، از داخل آب هاي هور به بيرون پرتاب شده بود و روي سرش افتاده بود .    


 


به قلمه: سيد محمد

بفرما تو [ نظر]



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[25/5/1387- 4:41 ع] آرزو ...
[12/5/1387- 1:29 ص] يک به جا مانده (1)
[14/3/1387- 3:38 ع] باغبان ... !
[آرشيو شده ها]


یا علی