مدام پرسه زنم در حوالي چشمت
که هم پياله شوم با اهالي چشمت
به پاي تاک زمستي دخيل مي بندم
که ترک مي نکند لاابالي چشمت
عطش سراغ من آمد شبي که نوشيدم
پياله اي زشراب زلالي چشمت
نگاه کردم تو ، وقتي سراغ من آمد
که کشته بود مرا بي خيالي چشمت
هنوز چشم تو آبي ترين دريا هاست
مباد چشمه ي من خشکسالي چشمت
هواي چشم تو ابري ، فضاي چشم تو سبز
خوش است آب و هواي شمالي چشمت
نهان نمي کنم از تو ، هنوز هم پيداست
کنار پنجره ها ، جاي خالي چشمت
قسم به لطف نگاهت که شعر و موسيقي
نمي رسند به نازک خيالي چشمت
(پروانه)
به قلمه: سيد محمد
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ